ساعت ۴ و ۱۷ دقیقه صبح
-
تاریخ: 1405/5/21 ساعت: 2:21
ساعت ۴ و ۱۷ دقیقه صبح کولرمون سوخته و اومدیم خونه ی مامانجون و باباجوندراز کشیدم و خوابم نمیبرهحالم حوب نیستدلم از خودم گرفته و بغضیمسعی میکنم بخوابم ولی چیزی تا اذان نموندهچشامو میبندم و یه نفس عمیق میکشممیخوام برای بهتر شدن حالمبه نعمتام فکر کنمیاد روز و شبای عقد میوفتمیه شبایی تو همین زاویه خوابی...
روزمرگی؛ )
-
تاریخ: 1405/5/21 ساعت: 2:21
روزمرگی ؛) امشب بعد چند وقت اومدم خونه ی خودمونو خب آخیییییش^_^خونه ی خودموووونهرچند که دلم میخواست درباره مبحث شیرین بچه دار شدن بنویسمایشالا مینویسمولی دارم فکر میکنم که چجوری منی که زیاد اهل کار خونه نبودم الان اینقدر دلم برا خونمون و حتی کارهاش تنگ شدهینی امشب حس می کردم دلم میخواد همه جارو تمیز...
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
-
تاریخ: 1402/2/1 ساعت: 21:23
نوشتم و نوشتم بعد دیدم چرا اینجا ؟ کپی کردم و فرستادم برای خودش دعا کنید خدا هیچ عاشقی رو بدون معشوقش زنده نگه نداره تو این دنیا...دعا کنید خوب بشه همه دنیام ،بمونه برام همیشه ...دعاکنید خدا عاشقارو با هم ببره ... Adblock test (Why?)
روزمرگی ؛)
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 21:41
امشب بعد چند وقت اومدم خونه ی خودمونو خب آخیییییش^_^خونه ی خودموووونهرچند که دلم میخواست درباره مبحث شیرین بچه دار شدن بنویسمایشالا مینویسمولی دارم فکر میکنم که چجوری منی که زیاد اهل کار خونه نبودم الان اینقدر دلم برا خونمون و حتی کارهاش تنگ شدهینی امشب حس می کردم دلم میخواد همه جارو تمیز کنم ، رفتم...
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 21:41
ساعت ۳ شدهاز شدت خستگی خوابم نمیبره ...صدای بوق بوق های یه ماشین میاد بغص میکنم ...یعنی چی تو دلش میگذره ؟ واقعا واقعا خوشحاله یا فقط خودشو به خوشحالی میزنه؟؟ امروز خیلی روز شلوغی بود از صبح ساعت ۸ دانشگاه بودم و ارائه داشتم .بعدم مجبور شدم ساعت ۱۰ برم سر کلاس بعدی که غیبت یکشنبمو جبران کنم از دانشگ...
فرشته؛)
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 1:30
خیلی وقته که ذهنم درگیر این موضوع شده و فکر کنم با تنها آدمی که راجبش صحبت کردم فاطمه بوده خیلی وقته دارم به این فکر میکنم که یکی از رسالتام اینه که "فرشته ی زندگیه کسایی باشم که باهاشون زندگی میکنم و ارتباط دارم"نمیدونم چقدر هستم،چقدر جا داره که بهش برسم،اصلا هستم نیستم؛شاید حدود یک سال باشه که این...
عیدکم مبروووک
-
تاریخ: 1401/4/25 ساعت: 1:30
جدیدنا دلم خیلی برا نوشتن تنگ میشه ...عیدا همیشه قشنگن ؛)عید فطرا همیشه خاطره است ...تا سحر بیدار میمونی و سحری نمیخوری بعد اذان صبح با یه نگاه پیروزمندانه یه لیوان آب سر میکشی حس رضازاده بودن بهت دست میده
معجزه ای به نام زمان!
-
تاریخ: 1400/10/2 ساعت: 2:10
اینجا یه نفر محتاج دعاتونه... #ماوا درد و نمینویسن،ترس و نمینویسن داد زدم سرش که من میترسم! اعتراف میکنم میترسم! شبی که تا صبح تو بیمارستان برات میگذره برا من صبح تا شبش اشک بی صداست بخاطر اینکه ترسیدم! بخاطر اینکه تنم میلرزه هرروز... هر روزی که نگاه
سلام بر انها که ...
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 8:16
عزیز نیامده ام ! این شب ها فکر میکنم، آدم های مثل من و تو در تاریخ کم نبوده اند. در این شهر پر هیاهو ، میان داستان عشق های فرجام و نا فرجام ،بین شکست های مکرر عشقی ،در این زمانه ی دوستت دارم های پوچ و خالی ، جای قصه ما زیادی خالی است عزیز ! فکر می
رجوع شود به ...
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 8:16
محبوب من ! شما خودتان نیستید ، ولی یادتان مرا رها نمیکند. محبوب من ! امان از عشق بزرگ و دل کوچک ... از محد صالح اعلا خیلی خوشم میاد:) خودمو میزارم جای محبوبش دلم ضعف میره :))) این حجم از شیرین بیانی ، لطافت و احترام ، یعنی این ادم محبوبش رو بزر
ندا
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 8:16
همون کاريو انجام بده که حالت و خوب میکنه! همون کاری که خوشحالت میکنه! مثلا اگر باید يکاري رو چند وقت پیش انجام می دادی ولی به صلاح دید و اينطور نشه و اون طور نشه انجامش ندادی و الان بابتش ذهنت شلوغه و ناراحتي،همون کارو انجام بده تا بیش از این ناراحت و ذهن شلوغ نموندي:) و برعکس!لطفا لطفا لطفا از هرکا...
یوما
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 8:16
کاش اونقدر دلم پاک بشه که بتونم کل محبت شمارو توی دلم نگه دارم...بدون غفلت... کاش اونقدر چشمام پاک بشن که بتونن بدون شیشه خورده براتون اشک بریزن... کاش اونقدر دستام پاک باشن که فقط از شما بنویسم... کاش اونقدر پاهام پاک بشن که فقط به سمت شما حرکت کنم... کاش اونقدر زبونم پاک بشه که فقط از شما حرف بزنم...
یوسف؛)
-
تاریخ: 1400/1/14 ساعت: 8:16
یوسف،جانِ من شده بود!از همان روز های اول مبارزه؛با همان شلوار سبز گشاد و موهای فرِ بلند و کفش های کتانی اسپرتکسِ همیشه کثیف؛با آن قد بلند و صورت پر هیبت...یوسف،جانِ من بود وقتی اعلامیه هارا به دستم میرساند،جانِ من بود وقتی با سرِ نترس اعلامیه هارا رو
وسعت عشق وسعت آغوش
-
تاریخ: 1399/1/29 ساعت: 7:00
آقاجان نشسته است روی ایوان پیاله چایش را دست گرفته و من را می پاید...من هم نشسته ام لب حوض و صورتم را برده ام سمت فواره ی حوض تا ببیند و خیسی صورتم را به حساب گریه نگذارد...مشتی آب هم به عنوان تیر خلا
بسه!!!
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 22:14
هرکسی تا یه جایی میتونه به خودش بگه تحمل کن...هرکس تا یه جایی میتونه بگه ما سخت تر از ایناشم گذروندیم...هرکس تا یه جایی میتونه بخنده...بعد از یه جایی دیگه نمیتونه...دلش تنگ میشه برای چشمای رفیقش...دلش حنانه شو میخواد...بعد ۱۳ روز دیگه گریه...
دارالشفا...
-
تاریخ: 1398/12/16 ساعت: 22:14
دارم فکر میکنم اخرین باری که شب جمعه با هم بودیم کی بوده!صحن گوهر شاد، گوشه سمت راست، من و تو بودیم، دعای کمیلو تا اخرش گوش کردیم، اخراشم یه نم بارونی زد...یادته؟ همون روزی که رفتیم دارالشفا...الکی می
محض،عرض آزادت و ارادت و توجیه؛محضر دوست؛)
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:02
از اینجا به کنج عزیز تر از جانم!کنج عزیز سلام!حال این روزهایت بد شده و نفسهایت به شماره افتاده...مخاطبین و حتی نویسندگانت هم محلت نمی گذارند!اشکالی ندارد،کمی درکشان کن به هر حال مشغله ی کاری و همسرداری و بچه داریست حتما!خوشبین باش عزیزکم.ما همچنان دوستت داریممن ولی عزیز را خیلی دوست دارم!فقط خواستم ...
ما آدمیم.
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:02
بله!ما آدمیم!خود خود خودمان را میگویم ها!همین کوچک های چندین و چند ساله که مدام باید با آدم بزرگ ها سرشاخ بشوند که فلان کارتان به چندین و چند دلیل عقلی و نقلی و اصلا طبق حرف های خودتان غلط است!که شاید
نامه ای به همسری که تاحالا اورا ندیده ام!
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:02
سلام به شمایی که تاحالا نبوده ای و از اینجا به بعد هم معلوم نیست کی باشی؛علی ای حال من مکلف به وظیفه ی نوشتنم نه نتیجه ی رسیدن!این نامه از آن قبیل نامه های مجردی که خاله زنک ها و زری دختر صغری خانم
محض تمام ان چیز ها که نوشتم ۲
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 2:02
کنج جان فکر نکنی دلم میخواست باز و باز من قفلت را باز کنمها!حتما خودت ناراحتی،من هم...این دوتا هم صرفا دستور عزیزم بود و گفتم که، محض دلجویی از حضرت عالی!دندان به جگر بگیری و کمی صبر به خرج دهی،عزیزم می آید چهارتا متن آدم حسابیی مینویسد...غصه نخوری ها!چاره اش کمی صبر است...من هم مثل تو منتظرم!فقط من...