ساعت ۳ شده
از شدت خستگی خوابم نمیبره ...
صدای بوق بوق های یه ماشین میاد
بغص میکنم ...
یعنی چی تو دلش میگذره ؟
واقعا واقعا خوشحاله یا فقط خودشو به خوشحالی میزنه؟؟
امروز خیلی روز شلوغی بود
از صبح ساعت ۸ دانشگاه بودم و ارائه داشتم .بعدم مجبور شدم ساعت ۱۰ برم سر کلاس بعدی که غیبت یکشنبمو جبران کنم
از دانشگاه با خستگی رفتم مهمونی اقا محمد حسین گفت به مامانم اینا گفتم شام بیان
یه جور عصبانیت درونم اومد که چرا الان که من تا ۷ شب هم نمیرسم ولی خب شب ولادت بود از خونه موندن تنها بهتر بود و خیلی وقت هم بود خونمون نیومده بودن
با خودم میگم به چیزای مثبت فکر کن
زنگ میزنم که لطفا اگر جایی بهم ریخته است مرتب کن
میوه و ماست بخر و اگر میتونی میوه هارو بشور
از مهمونی با مترو همراه زهرا اومدیم خونه
خونه مرتبه فقط سریع خورده ریزای اتاق رو جمع میکنو میرم تو آشپزخونه
ظرفارو جابه میکنم همزمان برنجمو میشورم مرغمو در میارم
چایی دم میکنم و پیاز داغ مرغو درست میکنم ؛)
حدود یه ساعت رو دور خیلی تند کار میکنم ولی از نتیجه راضی ام
مهمونا که رسیدن کار من تموم شده بود و فقط منتظر پخته شدن غذا بودیم...
بگذریم .. غذا خوب شد مهمونی هم خوب برگزار شد ...
ولی شب سختی بود قلبم داست وامیستاد ...
خیلی دلم گرفت هی گفتیم خدایا دشمن شادمون نکن ...
هعی... چی بگم ...
کاش حکمت بعضی چیزا رو خدا بهمون میگفت ؛))
از خستگی زیاااااد خوابم نمیبره
ولی دلم خواست بنویسم
هم از بغض زیادم برای این شادی ها
هم از امروز شلوووغ
برچسب:
نویسنده: پرهام احمدی