خرید بک لینک

یوسف،جانِ من شده بود!از همان روز های اول مبارزه؛با همان شلوار سبز گشاد و موهای فرِ بلند و کفش های کتانی اسپرتکسِ همیشه کثیف؛با آن قد بلند و صورت پر هیبت...
یوسف،جانِ من بود وقتی اعلامیه هارا به دستم میرساند،جانِ من بود وقتی با سرِ نترس اعلامیه هارا روی دیوار میچسباند،جانِ من بود زمانی که نقش امام را روی دیوار میکشید...
یوسف یک مبارز انقلابی واقعی بود!امام،جانِ یوسف بود...جانِ همه ی ما،همه فرزندان ایران،جانِ همه مبارزان...
یوسف توان نداشت امام را در سختی ببیند؛توان نداشت صدای زیبایش را به گوش همه نرساند،توان نداشت لحظه ای برای محبوبش مبارزه نکند.
یوسف،بود.از همان روزهای اول که اعلامیه های امام را میچپاند در صندوق دکّآن پدرش؛تا زمانی که لوله شان میکرد و بین ما پخششان میکرد؛تا زمانی که می آمد و متن صدای پیاده شده ی محبوبش را از دستمان میگرفت؛تا زمانی که با سر شکسته و دست و صورت پر از خون در چارچوب ِ درِ حیاط ظاهر شد.
یوسف را دوست داشتم چون یوسف امام را چون جانِ خود میداشت،کلامش را میبویید و میبوسید و روی چشم می گذاشت...
یوسف را دوست داشتم چون چشمان نجیبش جز صورت محبوبش،کسی را،آنطور که باید،نگاه نکرده بود.
یوسف را دوست داشتم چون کلامش،نگاهش،صدایش و حرکاتش جز برای آن خالق لا یزال نبود.
یوسف جانِ من بود و هرشب با صدای الله اکبرش،وجودش در من تازه میشد.
یوسف الله اکبر میگفت و من و مینو و منوچهر و پدر و مادر،بلند تر تکرارش میکردیم.
یوسف،امام را چون جان خود میداشت و این الله اکبر یوسف و یوسف ها،نواهایی بودند که ثابت میکردند امام جانِ ماست...
امام جانِ ما بود،حتی اگر ما جانی نداشتیم...
شب بیست و دو بهمن سال پنجاه و هفت،صدای یوسف از بالای پشت بام خانه شان آمد،من و مینو و منوچهر و پدر و مادر بدو از پله ها بالا رفتیم تا صدایی باشیم بلند تر از صدای یوسف برای امام و برای آنکه نام بلندش را فریاد میزدیم...
مثل هرشب تیر ها آسمان را روشن میکردند،یوسف ولی ایستاده الله اکبر میگفت؛نه تیر هارا میدید و نه صدایشان را می شنید.
صدای تیر ها هر لحظه بلند تر از لحظه قبل و صدای یوسف هر لحظه بیشتر از عمق جان،به گوشمان میرسید؛یوسف ولی از هیچ چیز هراس نداشت...
تیر های بی باک و بی هدف هر لحظه یک نوا را خاموش میکردند...
لحظه ای بعد،نوای یوسف خاموش شد...
یوسف،جانِ من بود،جانش فدای امام شد...


فاطمه هنوز فرصت نکرده که ادیت بزنتش،بخاطر اینکه ایام نگذره،گذاشتمش؛)ایشالا اون که ویرایشش کنه،منم ویرایش میکنم اینو؛)


بخونید و نظر بدید؛)


ظلمشبراشانهۍدلدارمیبایدکهنیست!'

_یوسف را شب زدند آقای قاضی!


هرموقع به کنج سر میزدم از همون اول اول،دنبال یه اتفاق خوب بودم،اومدم دیدم فاطمه بنا رو گذاشته به رفتن و گمون کرده که اینکه میگم اینجا یکم باید خلوت بشه تقصیر اونه؛(علی ای حال من هر آنچه که باید رو گفتم و نوشتم؛)باقی همه اختیاره؛)

برچسب: نویسنده: پرهام احمدی تاريخ: شنبه 14 فروردين 1400 ساعت: 8:16

صفحه بندی